پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

سفرنامه ى خيزران


"راز رشيد"
سيدحسن حسينى

به گونه ى ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پيمان برادرى‌ات
با جبل نور
چون آيه‌هاى جهاد
محكم
×
تو آن راز رشيدى
كه روزى فرات
بر لبت آورد
و ساعتى بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده
افشا شدى
و باد
تو را با مشام خيمه‌گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانه ى حرم
طولانى شد
تو آن راز رشيدى
كه روزى فرات
بر لبت آورد
و كنار درك تو
كوه از كمر شكست



عاشورا در ميدان
مصطفى عليپور
١
تشنه‌تر از فرات آبى نيست
و روشن‌تر از خون،
آفتابى
×
بوى سكه،
بوى بيعت،
پرندگان را نيز مسموم مى‌كند
و خاكى كه خاكسترست،
به گياهان مجال بارور شدن نمى‌دهد
ميدان كوچكى است
كه در آتش شقايق‌ها و آينه‌ها
برافروخته‌ست!
و ميدان
به قهرمان به خاك افتاده‌اى مى‌ماند
كه برخاستن را
چشم بر چشم آخرين خيمه دوخته‌ست
×
اين جوان
اين توفان، كيست
كه چون برمى‌خيزد؛
آسمان
زمين اوست
و پيشانى‌اش قرآنى گشوده است

و ميدان، اينك
نه سنگ است و نه خاك
جويبارى‌ست،
جارى‌ست
و خليفه‌ها
هماره آب را بر مسافران مى‌بندند

٢
آه اى فرات
چگونه چون گردباد
برخود نمى پيچى از درد؟
وقتى اينگونه
شمشير ، در بازوان تو مى نهند.
×
در كنار تو
ميدان در آتش عطش خاكستر مى شود
و تو آرام و رام فرومى ريزى
و در بسترت
كهكشانى از فرشته پرپر مى شود
و تو نرم و سر به زير
برپنجه ى پا مى گريزى.
چگونه لختى درنگ نمى كنى ؟
وقتى دريايى لب تشنه
جامى از عطش را
از گلوى كوچك رودى
به آسمان خشك تعارف مى كند.
چگونه بر خود نمى پيچى از زخم؟
چگونه در خود نمى خشكى از شرم ؟


طبل عزا
عمران صلاحى

بادها
نوحه‌خوان
بيدها
دسته زنجيرزن
لاله‌ها
سينه‌زنانِ حرمِ باغچه
×
بادها
در جنون
بيدها
واژگون
لاله‌ها
غرق خون
×
خيمه ى خورشيد سوخت
برگ‌ها
گريه‌كنان ريختند
آسمان
كرده به تن پيرهن تعزيه
طبل عزا را بنواز اى فلك...